تبليغاتX
نهانخانه دل
نهانخانه دل
در میان این سیل جمعیت عاشورایی !!

اين روزها وقتي از جلوي مجلس عزاداري عبور ميكني به وضوح صداي بلند باندهاي بزرگ را كه روضه امام حسين را پخش ميكنند ميشنوي . اين شور و حال عجيب نيست هر چه باشد مجلس امام حسين (ع) است .

در اين ايام همه ي شهر رنگ و بوي محرم و عزا دارد شبهاي ديگر سال اگر در خيابان قدم بزني جوانان شيك پوش را سوار بر ماشين هاي مدل بالا در حالي كه يك دستشان به فرمان است و دست ديگرشان به موبايل ميبيني . اين روزها اما از ضبط ماشين جوانها به جاي صداي نوارهاي متاليكا ، صداي مداحي مداحان آن هم به سبك جديد يه گوش ميرسد روي شيشه عقب ماشين هايشان " يا ابوالفضل " و "يا حسين" ميبيني و ...

ايستگاههاي صلواتي مدتي است كه در اين ايام در گوشه گوشه شهر ديده ميشوند كه با شور خاصي فعاليت ميكنند ، جلوي ماشينها را ميگيرند و چاي تعارف ميكنند و ... اما بعضي اوقات اگر دقت كني ،اين چاي بوي خاصي ميدهد بوي ... روي آنها را كه نگاه كني آرم شركت يا فروشكاه بزرگ و معروف يا يك نهاد ورزشي ،فرهنگي،دولتي يا ... را ميبيني كه معمولا جلوي همان نهاد يا ارگان قرار دارد در حالي كه پيراهن هاي مشكي به تن دارند با اخلاص هر چه تمامتر سعي ميكنند چايهاي ايستگاه خودشان را كه مربوط به فلن نهاد است ، زودتر به مردم تعارف كنند .

و بايد ترسيد از آنچه به سرمان خواهد آمد. از محرمي كه به ظاهر حسيني است .از محرمي كه  در آينده خواهد رسيد . از محرمي كه در آن همه اتومبيل ها روي شيشه هايشان را از نام ائمه پر كرده اند ، همه به هم چاي تعارف ميكنند و نوارهاي مداحان معروف سبك پرست را گوش ميدهند .

همه در شام غريبان با لبهايي خندان و روسري عقب رفته و به همراه دوست خود ! شمع به دست به سوي حرم روانه ميشوند . از محرمي كه در آن تمثالهاي ساختگي و تخيلي تك تك شخصيت هاي كربلا را بر سر تيرهاي چراغ برق بالا ميبرند و همه ميكوشند تا در مجلسشان باند هاي صوتي بيشتري با قدرت كر كنندگي فوق العاده  داشته باشند .

مدرنيسم در همه دنيا جواب داده است !! به طوري كه عصر حاضر را عصر ارتباطات نام نهاده اند . در اين مدرنيسم قرن بيست و يكم ، تبليغات حرف اول و آخر را ميزند . تبليغ تجل پرستي در دين هم امكان پذير است با باند هاي بزرگ و قوي با مدحان معروف و جديد ، با اتومبيل هاي مدل بالاي پر شده از نام ائمه ، با ايستگاههاي تبليغاتي چاي با اينكه رسم شود در جامعه هر فرد به هر شكل و تيپ ظاهري به همراه هر كسي شمع به دست بگيرد و در خيابان قدم بزند و به مردم لبخند بزند . تبليغ فئوداليسم ديني اين است كه بايد تا ميتوانيم محرم رنگارنگ و با شكوه و ميليياردي داشته باشيم .

هركس مدل اتومبيلش بالاتر است و ايستگاه چاي بزرگتري ميزن ، پس به امام حسين نزديك تر است !!

فئوداليسم وقتي زيباست كه با مدرنيسم همراه شود . ثروتمندان امروزي حتي آهنگ موبايلهايشان قسمتي از مجالس عزاداري است ثروتمندان سعي ميكنند به روز ترين  سي دي هاي مجالس همان مداحان معروف را داشته باشند . بلاخره فضا عاشورايي است ، بايد در فضاي عاشورايي هم نقشي داشت !!

بايد اتومبيل هايمان را حتي با تور ها و نوارهاي مشكي تزيين كنيم تا همه بفهمند كه ما هم ميفهميم محرم است !!

محرم ثروتمندان مدرن ، شكوهش بيشتر از يك روضه كوچك در كوچه پس كوچه هاي قديمي شهر است . روضه اي با مداح و سخنران ساده كه براي مجلسشان زير صد هزار تومان هم ميگيرند . روضه اي كه با يك بان كوچك و پرچم هاي رنگ و رو رفته به پا شده است . روضه اي در منزل پنجاه متري كه فقط در آن چاي تعارف ميكنند و در آخر ، مدعوين خيلي آرام و با پاي پياده به طرف منازلشان ميروند .

مدرنيسم بايد دين را هم جلو ببرد ! سالهاي گذشته فقط پرچم يا ابوالفضل بر سر در مجالس نصب ميكردند ، اما امروزه يك فلكسي بزرگ و رنگارنگ از چهره ي زيبا ولي تخيلي آقا ابوالفضل به سر در هر مجلسي نصب است . فقط بايد از آن ترسيد كه تا چند سال ديگر ، آخر مجالس براي پذيرايي از مدعوين ، به جاي قيمه ، پيتزا و چيز برگر تعارف كنند !! ولي وقتي شب دهم ميرسد ، نصف بازار باخبر است كه امشب منزل حاج آقا فلان ، فلان مداح و سخنران دعوت است و در آخر خوشحاليم كه شهرمان چقدر رنگ و بوي حسيني دارد . همه سياه ميپوشند و جز پرچم هاي مختلف محرم ، علمي ديگر در شهر به پا نيست .

جالب اينجاست كه در ميان سيل اين جمعيت عاشورايي ، چقدر امام حسين (ع) غريب است !!
|+| نوشته شده توسط فطرس در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 ساعت 1:12 |

سكوتم را ميشكنم براي ...

 

امروز روزي هست كه ميخوام سكوت نه ماهه خودم رو بشكنم ميخوام دوباره متولد بشم ... ميخوام دوباره شروع كنم از خاموش شدنم خيلي گذشته و شايد تا الان هزاران دفعه خواستم به بهانه اي مهر سكوتم رو بشكنم ولي هر دفعه غمگين تر از روز پيش صبر كردم يه صبر بزرگ و منتظر روز موعود براي خودم روزي كه بتونم با افتخار بگم من تونستم من همه مشكلات رو پشت سر گذاشتم و امروز شاد مينويسم منتظر بودم و صبر كردم ولي اون روز ... نيومد الان كه فكر ميكنم ميبينم از نه ماه پيش تا حالا شش مرحله سخت رو پشت سر گذاشتم و اين روزا دارم خان هفتم روهم پشت سر ميزارم هر مرحله از مرحله قبلي دشوار تر، تحمل كردم به اين اميد كه خان بعدي سهل تر و هر بار آزموني دشوار تر ... ولي امروز مينويسم  به بهانه نود و چهارمين نظر وبلاگم حرفي كه منقلبم كرد درسته من توي اين مدت فقط خودمو گول ميزدم منتظر چيزي بودم كه اصلا وجود نداشت و شايد هيچ موقع هم به وجود نياد ولي پشيمون نيستم چون به قول همون آرزومند آرزوهام راه مبارزه كردن با اين دنيا رو آموختم راه صبر بر مشكلات بزرگ رو ياد گرفتم به اين ايمان آوردم كه مشكلات تمومي ندارند ولي ميشه با تموم وجودت اونا رو درك كني و خوشحال باشي آره من ديگه نميگم اي كاش ... ديگه آه و ناله نميكنم از ... خوشحالم و احساس سر بلندي ميكنم چون مشكلاتم رو با تموم وجودم درك كردم و به اين حقيقت رسيدم كه يكي اون بالا خيلي دوستم داره آخه بهم صبري داده كه واسه خداي صبر هم مثال زدنيست امروز مينويسم امروز رو انتخاب كردم چون از هر روز ديگه نا اميد تر و غمگين ترم امروز مينويسم چون روي هيچ چيز نميتونم متمركز بشم امروز از هر روز ديگه داغون ترم و اينها رو با افتخار داد ميزنم با صداي بلند ميگم من كم آوردم كه مينويسم ، مينويسم و از هيچ چيز هم شرم ندارم مينويسم چون امروز نه دستم از نوشتن ميلرزه و نه دلم از نوشتن ميترسه مينويسم چون ديگه از فاش شدن چيزي نميترسم مينويسم چون ديگه چيزي واسه از دست دادن ندارم چون امروز نهايت همه اون دلتنگي هاست و من شادم از اين كه ديگه راحت ميتونم اشك بريزم بدون اينكه بگم خميازه كشيدم

امروز روزي هست كه ميخوام خودم باشم و امروز مينويسم ، مينويسم براي ...

براي سميرا اولين نظر يادته ازم خواستي صبر كنم  . بيشتر از اون چيزي كه گفتي صبر كردم ...

براي محسن كه ميترسيد از ...

براي سجاد كه نتونست بفهمه من از چي دارم حرف ميزنم ...

براي يه قطره اشك كه نفهميد دوست داشتن ديگرون يعني چي ...

براي محمد كه خوب تونست بگه دلتنگ شدن يعني چي ...

براي سعيد كه خيلي نبود تا بفهمه همه حرفهاي دلم رو ...

براي مهدي كه نفهميد فرق بين دلتنگ بودن و عصباني بودن رو ...

براي مهدي كه خدا رو شكر مراد دلش رو عاشورايي گرفت ...

براي محسن كه هنوز نميدونست تنها شدن يعني چي ...

براي يه قطره اشك كه ديد جدا شدن بچه ها رو ولي ...

براي محمد كه هنوز نميدونه اون فطرسي كه من منظورمه  ...

براي محمد كه بيشتر از دو هفته هم منتظر موند ...

براي كربلايي كه تهديد كرد اين وبلاگ رو جمعش كنم ولي ...

براي يه قطره اشك كه نفهميد من از چي حالم خوش نيست ...

براي يك تنها كه نميدونست دليل ننوشتنم رو ...

براي يك تنها كه خوشحال باشه و ديگه غبطه نخوره چون همه رفتند ...

براي كربلايي كه ببينه هنوز تعطيلش نكردم ...

براي يك تنها كه نفهميد مشكل بچه ها يه چيز ديگه هست ...

براي كربلايي كه حالا حداقل اون ديگه كلاس نذاره ...

براي محمد كه بازم بيشتر از يك ماه منتظر موند ...

براي يه قطره اشك كه همه چيز رو توي نظر دادن ميديد ...

براي يه قطره اشك چون بازم منتظر موند و ...

براي احمد جون بلا كه اين متن وبلاگم رو هم بخونه ...

براي نعيمه كه حالا اون ديگه منو تحويل نميگيره ...

براي بلاگفا كه فكر كرد من اينقدر ساده هستم ...

براي زهره و يه قطره اشك  كه بگم اين قالب زيبا يه هديه قشنگه از طرف يه دوست خوب واسه من ...

براي محمد كه بدونه هنوزم خواهرش داره از غم و غصه ...

براي همه اونهايي كه سال نو رو بهم تبريك گفتند ولي اي كاش ...

براي ... كه بدونه هر كس به طريقي دل ما ...

براي سجاد كه بگم بالاخره دلم اجازه داد بنويسم ...

براي سهيل كه آرزوم بود جايي بودم كه اون هست ...

براي سجاد كه نميدونم هنوزم خودش رو شريك غم و شادي بچه ها ميدونه ...

براي سميرا كه بهش بگم منم اون دل پاكشو دوست دارم و خيلي وقته كه دلم تنگه براش ...

براي اوني كه نميدونم كي بود و چرا به من محتاج ! ! ...

براي بزار نگم كه بهش بگم سجاده ام شده ميعاد گاه براي سيل اشكام ! ...

براي يه قطره اشك كه بگم اگه هنوزم مايله وبلاگم رو بخونه ، به روزش كردم ...

براي سميرا كه بهش بگم نوشتم به خاطر تو و به خاطر همه تنهايي هاي دلم و ...

براي سعيد كه بگم اصلا دلم شاد نيست ولي مينويسم چون بايد بنويسم تو هم بنويس همه درد و دلاتو  ...

براي سهيل كه بازم بگم امام حسين خيلي غريبه تا وقتي كه كسي واقعا اونو نميشناسه ...

براي يه قطره اشك كه بگم 95 تا نظرم واسه من كمه چون خيلي ها نه وبلاگ من  حتي دوستي ها رو از ياد بردن ...

براي سهيل كه بگم شايد يه كم دير ولي بلاخره انتظار به سر رسيد و من خودمو ...

براي يك تنها كه بگم منم الان نيشخند ميزنم به اين ادعا هاي دروغ !! ...

براي محمد كه بگم نه ماه سكوت كردم به خاطر ديگران و الان با جسارت مينويسم چون من هم وجود دارم ...

براي يه قطره اشك كه بگم منم ميخوام بخوابم ولي ...

براي مهدي كه بگم ديگه ميخوام خودم باشم و سكوت نكنم براي آسودگي ديگرون و  ...

براي سجاد ، انتظار به سر رسيد ولي نميدونم هنوزم كسي منتظره ...

براي احمد جون بلا كه بگم هر 3 تاي اونها بود ولي مهمتر از اون چيزي بود كه ... من كم آوردم با افتخار ميگم ...

براي سهيل كه بگم آپ نكردنم حكمتي داشت كه تازه خودم اونو فهميدم ...

براي سميرا كه بگم هنوزم منتظري يا  ... ؟

براي الهام كه بگم ممنون اون بالايي هستم كه خيلي وقتا اميدمو نا اميد كرد ...

براي يه قطره اشك كه بگم اون روز صداي شكستن دلم رو خيلي ها فهميدن ولي ... منم دلم واسه خيلي چيزا تنگ شده ...

براي يه دوست كه بگم آره ميگذره ولي با زخمش چه ميشه كرد ...

براي سعيد كه آره دروغ گفتم دلم خيلي چيزا ميگفت ولي تا امروز ... اعتراف ميكنم خيلي سخت بود ...

براي محسن كه بگم درسته واسه دلم وبلاگ ساختم ولي واسه يه چيزاي مهمتري  از دلم گذشتم ! ...

براي يه قطره اشك كه بگم منم با اين حرفش موافقم عشق يعني هيچي ...

براي يه قطره اشك كه بگم متاسفانه 1000 تا نشد ولي خيلي چيزا بهم ثابت شد ...

براي سعيد كه بگم دوران منم كم از ايام سربازي نبود ...

براي سجاد سلام !! ...

براي سميرا هنوزم دوستم داري آجي ؟ ...

براي همه اونهايي كه تولدمو تبريك گفتند حتي دير ...

براي سهيل بالاخره اين ديوار سكوت شكست ...

براي سعيد آره ارادمو قوي كردم ولي به بهاي از دست دادن ...

براي مدير سايت اراده كه بگم وبلاگم اصلا خوب نيست ولي دوستش دارم فقط به اين دليل كه حرف دلمه و بدون تقليد و رياست ...

براي سهيل نه ديگه اصراري به هيچ چيز ندارم ميخوام ...

براي محمد كه بگم وقتي نظرش  رو خوندم و بازم نتونستم بنويسم از خودم پشيمون شدم نميدونم حالا هنوزم ميشه دل يه نفر رو شاد كرد ...

براي رها مجنون بودم پس چرا ظرف مرا بشكست ليلي ... ؟

براي يه داداشي بد قول ...

براي محمد ممنون از اينكه به يادم بودي ...

براي تابوت بالاخره امروز بدون ترس فرياد زدم و گريستم ...

براي سهيل كه تبريكاش در عيد هاي مختلف مرهمي بود بر ...

براي سميرا كه بگم منم ديگه تنها شدم هنوزم خواهرم هستي ؟ ...

براي جبرييل كه بگم تحمل يه سكوت نه ماهه خيلي سخت تر از اوني هست كه بشه درك كرد ولي من اين كار رو كردم چون نميخواستم وقتي يكي از در وبلاگم وارد ميشه بگه اه بابا فكر ميكني غصه هاي عالم رو ... پس صبر كردم ولي اون روز هيچ موقع نيومد و امروز هم از اون روزايي هست كه همه غصه هاي عالم  رو ... ولي خوشحالم چون اين نقشم نيست كه داره بازي ميكنه اين خودم هستم كه دارم مي نويسم خود خود خودم ...

براي آرزومند  آرزوهام كه بگم يك دنيا ممنون كه تلنگري بودي به شيشه هزار وصله دلم ... تا بشكنه و به خودش بياد كه تا كي ... ممنونم ممنونم ممنونم ...

براي جبرييل كه بگم چو بشنوي سخن اهل دل مگو كه خطاست       سخن شناس نه اي جان من خطا اينجاست ...

وبالاخره  مينويسم براي فطرس براي خودم كه بگم خدا دوستت داره چون بهت صبر داده ... چون داره آزمايشت ميكنه پس طوري رفتار كن كه شرمنده نباشي كه روت بشه بازم باهاش قهر كني و نازت رو بكشه كه بتوني ...

اي بزرگ شكرت ...

من اين حديث نوشتم چنانچه غير ندانست                              تو هم ز روي كرامت چنان بخوان كه تو داني 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فطرس در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 ساعت 23:30 |

و باز امشب از كرده خود پشيمانم

خدا ي من  خيلي دلم گرفته امشب ، اصلا دلم تنگ شده چرا دروغ بگم ، خوابم زده به سرم ، درسهام رو هم كه نخوندم ، طرحام رو هم هنوز نكشيدم و واي چقدر كار نيمه تموم دارم همه اينها خودش ميتونه يه بهونه واسه دل گرفتن باشه ولي نه ... يه چيز بزرگتر اون ته دلم داره سنگيني ميكنه ... كه خودم هم دليلش رو نميدونم فقط اينو ميدونم دلم غصه داره دلم سنگين شده اين بغضم كه تا نيمه راه ميياد ولي بايد قورتش بدم نميخوام بگم كم آوردم ... آخه تا كي بايد آهم رو توي سينم خفه كنم و واسه اينكه صورتم توي ذوق نزنه يه لبخند خشك بي روح وصله كنم بهش ... تا كي قلبم از اين بغضاي تلمبار شده بسوزه و برا درمونش يه مشت قرص ايندرال بخورم ... تا كي اينهمه راز توي سينم باشه كه داشته باشه منو خفه كنه ولي نتونم حرف دلم رو با يكي بزنم كه منو بفهمه ... تا كي دلم داد بزنه فرياد بزنه ولي صداش به گوش يه نفرم نرسه ... تا كي بهونه كنم و بگم   خميازه كشيدم اشكام دراومده ... تا كي توي جمع باشم ولي اين دل ... تا كي به همه اعتماد كنم ولي ... تا كي نقش بازي كنم ... تا كي خودمو تحميل منم ... تا كي دوست داشته باشم و نفهمند و تا كي دوستم داشته باشند و نفهمم ... چطوري بايد بگم بابا اين بلند صحبت كردن من بي منظوره دست خودم نيست ... چطوري بگم ته دلم هيچي نيست ... چطوري بگم دوريتون برام سخته بيشتر از اوني كه فكرش رو مي‌كنيد ... چطوري بگم غمهاتون غم منم هست ... چطوري بگم بابا شماها شدين جزئي از زندگي من ... چطوري بگم حاضرم هر كاري بكنم تا حتي يه لحظه ببينم شاديد ... چطوري بگم دوست دارم ساده باشم و بي پيرايه... چطوري بگم از دروغ و كنايه بدم ميياد ... چطوري بگم وقتي خوب نميتونم بگم ..... چطوري بگم وقتي خوب نميتونم بنويسم ... چطوري بگم دوستتون دارم و دلم تنگ شده 

و اي كاش يه نفر بود كه ميفهمييد حرفهاي كه دلم هنوزم نتونسته قشنگ و واضح اون ها رو بگه

كاش ... يعني ميشه ؟ ...

زياد جدي نگيريد دلم گرفته بود نفهميدم چي گفتم ...  

فاش ميگويم و از گفته خود دلشادم                          بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

|+| نوشته شده توسط فطرس در شنبه هشتم بهمن 1384 ساعت 23:44 |

باليدم كه ...

آنگاه كه دست علي در دستان محمد همان وعده‌ي عظيم الهي شد ، غدير ، درياترين بركه شد در آخرين حجي كه محمد با كوچه‌هاي بي‌كسي و خاطرات كودكي و تنهايي‌اش وداع مي‌كرد .

وعلي از نسل آدم بود و از خون ابراهيم با صلابت نوح و هيبت موسي و دم مسيحايي عيسي و از سلاله‌ي عشق محمد !

* * *

تمام تنم از خوشي پر شده  بود آن روز !                                                                                                                                      قلبم دست به نرده‌هاي سينه برده بود و محكم مي‌تپيد و چشم‌ها تمام صورتم را آب و جارو كرده بود . حيف بود كه نگاه از چهره‌اش بدزدم . بغض سد راه فريادم شده بود و يكباره  شكست ...                  

به خود باليدم كه " علي " ، آقاي من است .

آيا ميشود ...

|+| نوشته شده توسط فطرس در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 ساعت 11:40 |

گنجشك خدا

يا نور

و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خشبخت ديد و عده‌اي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود .

خدا گفت : به چه مي نگري ؟

گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت .

خدا گفت : چه ميبيني ؟

گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است  كه عده اي بدين سان و عده اي ...

خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟

گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد .

خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم .

توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند

و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان .

هر كه را به واسطه آنچه مي‌كند سوال خواهم كرد .

 

 

|+| نوشته شده توسط فطرس در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 ساعت 22:21 |